اژدهای نفس همه ی روابط انسانی را فقط در بستری می طلبد که آن را پروار کند.
زمانی که حس می کنی تو و یا مطلعقاتت تحدید شده، مدام خراب کاری می کند. این که من آدم حساسی هستم، دقیقا یعنی این که نسبت به کلمه ها و نوع نگاه مردم نمی توانی بی تفاوت باشی.
البته همان طور که نمی توانی تحمل کنی کسی از دست تو دل آزرده باشد.
راستش واقعیت زندگی این است که حالت مغزی که ایگوی خود شیفته را به وجود می آورد، به شدت احساسی است. شاید در زمان های قدیم برای بقا لازم بوده ولی یقینا برای زندگی مدرن و متعالی سم است.
در جهان واقعی اعتبار من نزد دیگران با حرف زدن خودم و احتمالا اعمال خودم بیشتر از هر چیزی تحدید می شود. اساسا این که من انتظار داشته باشم دیگران همان طور که من دوست دارم در باره من فکر کنند، انتظار مزخرفی است. در موقعیت کنونی کافی است که همه را بدون پیش شرط دوست داشته باشم. نزدیکانم را بیشتر و البته خودم باشم. لازم نیست همه فکر و ذکر و حرفایت را بسنجی. فقط خودت باش و سکوت بیشتری داشته باش.
نفست اژدرهاست او کی مرده است/ از غم بی آلتی افسرده است. در واقع حالات نفسی مترصد فرصت برای فاصله گرفتن از ساحت عقلانی است و بسیار سریع از زندگی اصیل فاصله می گیری. یعنی برای تلف کردن اوقات، مغز راهی می یابد و تو را در مسیر مسخره ی مقایسه و انتظار قرار می دهد.
بگذریم و خوش باشم.
لذت بودن و روزهای خوش آینده را داشته باش.
حال گیری اجتماعی متعدد مربوط ایام اخیر و جان های عزیزی که رفتند، هم کم تاثیر نیست. ولی سعی کن به روابط انسانی و آن چه هست اعتبار ندهی. همه چیز را به عنوان واقعه ببین. سعی کن تا بی نهایت خودت باشی و هرگز از زندگی اصیل متکی به منطق در نظر و وجدان در عمل خارج نشوی.
پناه می برم به شکوه بشری و بودن در این کره خاکی. بی هیچ اسطوره و داستانی از مر بودن لذت می برم. در تک تک لحظه ها بدون هیچ ترسی.
مقاله مشترک با نازلی.
کار فریده.
واقعا برای من شرم آور است که این کارها را جمع نمی کنم.
ای کاش فرصت می شد.
وقت زیادی را به کارهایی می گذرانم که حس می کنم تجربه کار دولتی است. کارهای سختی که همه مدیران بالا دستی می خواهند به دست یک جوان اندکی ابله و به قول خودشان با انرژی بسپارند.
راستش را بگویم نمی توانم راه به جایی ببرم. کارهای مسخره امانم را بریده.
نمی دانم چقدر مسخره است ولی کد زدن برای بچه ها، رسیدن به جواب برای آن ها و همه این امور را نمی توانم به سادگی هندل کنم. شاید وقت من بسیار با ارزش تر ازاین ها باشد. نگرانم. می ترسم. کیف می کنم.
گاهی از حرف زدن و میزان انرژِی که به کار تزریق می کنم، حس خستگی دارم.
حس می کنم الکی خودم را به سر خوشی زده ام.
هر چند که خیلی مهم است. اصلا هیچ چیز مهم نیست. بی خیال قضاوت دیگران شو و بچشب به کار.
راستش را بخواهی
برف می آید. اولین برف امسال در تهران و برف زیبایی که پادشاه فصل ها را در منظر من زیباتر کرده است.
این روزها چشم به راه کودکی هستیم که اشتیاق آمدنش در انبوه استرس های مسیر والد شدن هم پنهان نمی شود. لذت عشقی که با تمام وجود تفاوتش را احساس می کنی.
موجودی که گویی می خواهد یک بار دیگر خروج از انانیت و عشق واقعی را متبلور کند. از زمانی که خبر آمدنش را شنیده ام هر روز علاقه ای از جنس آن چه من هدف آفرینش می دانم (یعنی عشق و خروج از خود محوری) در من تشدید می شود.
نمی دانم تا کجا می خواهد پیش برود ولی با این روال هر روز مرا عاشق تر و متفاوت تر خواهد کرد. گویی بخشی از کمال من در این عشق نهفته است. لذت والد بودن، لذت مشاهده ی ذره ذره بزرگ شدن عزیزی است که شکوه خواستن را متجلی می کند.
کمال نهایی ما در محو انانیت و عاشق همه هستی شدن است و والد شدن یکی از مهمترین مصادیق این کمال است. تجربه ای که عرفا می توانند آن را به کل هستی گسترش دهند، درست مثل خود طبیعت و جان آگاه آن . . .
فقط لذت عاشق دردونه شدن با این مسئله قابل مقایسه است و چه زیباست که این روزها والدهای من نیز برایم بیشتر عزیز می شوند. تجربه این که می فهمی کسانی هستند که تو را فقط برای خودت دوست دارند، نه برای خودشان.
عشق والد بی حد و حصر است و سرشار از بی خودی است. این تجربه ای است که این روزها اساس لذت مرا ساخته است.
باشد که باشیم و اوضاع بر وفق مراد بگردد.
درباره این سایت